۵۹ - ۵۸ - ۵۷ - ۵۶
- آقا یه بسته سیگار ازم بخر ... هر چی بخوای دارم . ویلسون لایت ، کنت ، بهمن . فقط یکی بخر. ارزون میدما . تو رو خدا !
< مرد شیشه ی راننده و کمک راننده را با هم بالا میدهد. شیشه راننده که با حالت اتومات بالا میرود، چند لحظه زودتر کاملا بسته میشود... به پنجره اتاق اول ساختمان لب چهار راه خیره میشود. چراغ اتاق خاموش میشود.>
۴۴ - ۴۳ - ۴۲ - ۴۱
- شیشه تونو پاک کنم ؟ خیلی کثیفه. شب سایه مییفته،... هر چی دوست داشتی بده.
< مرد برف پاک کن ماشین را روشن میکند. و دکمه ی آب پاش شیشه جلو و عقب را دوبار فشار میدهد، شیشه شور آب ندارد ... با به کار افتادن شیشه پاک کن،پسر دستش را می کشد. و صدای جون کندن آب پاش ماشین و سایش آعصاب فرسای پلاستیک روی شیشه بلند میشود.>
۳۳ - ۳۲ - ۳۱ - ۳۰ - ۲۹
- روزنامه ی عصر ... روزنامه ی صبح. کاهش نرخ بیکاری ... افزایش سود سپردهی بانک ها . آقا یه روزنامه میخواین ؟
< مرد خیره به ساختمان لب چهار راه مانده است. حالا تمام چراغ های ساختمن خاموش شده. فقط یک چراغ قرمز در اتاق خواب طبقه آخر چشمک میزند. نگاه مرد روی ماشین بغلی گره میخورد.>
- آقا ببخشید ، شما میدونید چطوری از منطقه طرح ترافیک خارج شم ؟
۲۱ - ۲۰ - ۱۹ - ۱۸ - ۱۷ - ۱۶ - ۱۵
<مرد دستپاچه از امتداد هفت ثانیه ای نگاهش به چشمان زن راننده ماشین بغلی، با دست چپ برف پاک کن را خاموش میکند و شیشه را پایین میدهد. و درسکوت حاکم بر ماشین به زن میگوید که صدایش را نشنیده و دوباره بپرسد.>
- طرح ترافیک ... میخوام از منطقه طرح خارج شم ، بدون اینکه پلیس جریمم کنه . از کدوم خیابون برم ؟
۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴
< مرد اینبار هم چیزی متوجه نشد. فقط به صدای زن گوش میداد و به چهره اش نگاه میکرد. ولی حرف او را نشنید. شاید به تنهایی و انزوایش فکر میکرد . شاید هم به قوری چایی خانه اش که به جرم تنها زندگی کردنش،بی استفاده مانده بود و جایش را به لیپتون های بد مزه درخل لیوانی داده بود. شاید هم به فال حافظی که یکی از بچه های چهار راهی به زور به او فروخته بود "می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار/ این موهبت رسید ز میراث فطرتم" همه چراغ های ساختمان مجاور با هم روشن می شوند. حتی چراغ قرمز چشمک زن اتاق خواب آخر هم دیگر چشمک نمیزند.>
۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴
- از اینجا نمی تونید از منطقه طرح خارج بشید . الآن درست مرکز طرح ترافیک هستید. ولی نگران نباشید. من شما رو از کوچه پس کوچه ها راهنمایی میکنم. دقیقا کجا میخواین برین ؟
۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴
- میخوام خودمو به بزرگراه برسونم. راستش خونه ام شمال شهره . شما منو راهنمایی میکنید؟
۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴
< تمام مدت یک ریز به جشمام دختر خیره شده بود . زن عینک آفتابی تیره ای میزند و شیشه را تا نصف بالا میدهد و هر لحظه آشکارتر می خندد. >
- بله حتما ... من جلو میرم شما هم دنبال من بیاین... اما تو این ترافیک ممکنه هم رو گم کنیم.... این شماره ی منه . یادداشت کنید که اگه هم رو گم کردیم با من تماس بگیرید .
<< عشق یک لحظه اتفاق می افتد. میگن دنیا تو این یک لحظه از حرکت می ایستد و بعد برای اینکه به جای اولش بر گرده تندتر از قبل حرکت میکند... مرد اما این را نمیدانست >>
۱۳ - ۱۰ - ۸ - ۵ - ۱ - E
< صدای بوق ممد ماشین ها مرد را وادار به حرکت میکند. عبور از چهار راهی که نه ماشین دیگری در کنارش توقف کرده و نه فال فروشی انجا بود ... و نه سیگار فروشی ... و نه روزنامه فروش. همه رفته بودند. با سرعتی بیشت از همیشه. و چراغ راهنمایی همچنان روی E مانده بود. مرد بیست ثانیه زندگی کرده بود و حالا باید به جرم دیر جنبیدن یک عمر پیر میشد!