تبليغاتX
سیاه مشق های یک مالی

سیاه مشق های یک مالی

Nomore , cause and effects rules here

مرد در شهر  قدم میزد و به اطراف نگاه میکرد .

گنجشکی  خود را به سنگی که بچه ای پرتاب کرده است می زند ... درختی خود را با چند جست سریع  از گربه  پایین میکشد ... راننده اتوبوس بلیط های پاره شده ي مسافران را به هم می چسباند ... تیم ملی با یک باخت یا مساوی به جام جهانی راه پیدا میکند ولی در صورت پیروزی از گردونه ي مسابقات حذف می شود... راننده ای که عابری را زیر گرفته و مجروح کرده ، ما بالتفاوت دیه انسان کامل و دیه عابر مجروح را دریافت میکند...  در بازار اجناس کمیاب، ارزانتر شده ند ... و هر جنسی که زیاد عرضه میشود ، قیمتش بالا میرود و بازار سیاه پیدا میکند ... خیاط ها، لباس را برای پروف کردن به مشتریها میدهند تا باخود به خانه ببرند و به مشتری  بیعانه پرداخت میکنند... در مسجد هر بار که مردم  یک صلوات می فرستند ، موعظه خوان یک بار اسم پیامبر را می آورد ... مردهای خیابونی معضل اصلی شهر شدند ... پلاک های شهر همه با سیزده نوشته شده بود :سیزده + یک ، سیزده + دو ...

مرد تازه فهمید که عاشق شده است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 16:30  توسط مدیر مالی  | 

۵۹ - ۵۸ - ۵۷ - ۵۶

- آقا یه بسته سیگار ازم بخر ... هر چی بخوای دارم .  ویلسون لایت ، کنت ، بهمن . فقط یکی بخر. ارزون  میدما . تو رو خدا !

< مرد شیشه ی راننده و کمک راننده را با هم بالا میدهد. شیشه راننده که با حالت اتومات بالا میرود، چند لحظه زودتر کاملا بسته میشود... به پنجره اتاق اول ساختمان لب چهار راه خیره میشود. چراغ اتاق خاموش میشود.>

۴۴ - ۴۳ - ۴۲ - ۴۱

- شیشه تونو پاک کنم ؟ خیلی کثیفه. شب سایه مییفته،... هر چی دوست داشتی بده.

< مرد برف پاک کن  ماشین را روشن میکند. و دکمه ی آب پاش شیشه جلو و عقب را دوبار  فشار میدهد، شیشه شور آب ندارد ... با به کار افتادن شیشه پاک کن،پسر دستش را می کشد. و صدای جون کندن آب پاش ماشین و سایش آعصاب فرسای پلاستیک روی شیشه بلند میشود.>

۳۳ - ۳۲ - ۳۱ - ۳۰ - ۲۹

- روزنامه ی عصر ... روزنامه ی صبح. کاهش نرخ بیکاری ... افزایش سود سپردهی بانک ها . آقا یه روزنامه میخواین ؟

< مرد خیره به ساختمان لب چهار راه مانده است. حالا تمام چراغ های ساختمن خاموش شده. فقط یک چراغ قرمز در اتاق خواب  طبقه آخر چشمک میزند. نگاه مرد روی ماشین بغلی گره میخورد.>

- آقا ببخشید ، شما میدونید چطوری از منطقه طرح ترافیک خارج شم ؟

۲۱ - ۲۰ - ۱۹ - ۱۸ - ۱۷ - ۱۶ - ۱۵

<مرد دستپاچه از امتداد هفت ثانیه ای نگاهش به چشمان زن راننده ماشین بغلی، با دست چپ برف پاک کن را خاموش میکند و شیشه را پایین میدهد. و درسکوت حاکم بر ماشین به زن میگوید که صدایش را نشنیده و دوباره بپرسد.> 

- طرح ترافیک ... میخوام از منطقه طرح خارج شم ، بدون اینکه پلیس جریمم کنه . از کدوم خیابون برم ؟

۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴

< مرد اینبار هم چیزی متوجه نشد. فقط به صدای زن گوش میداد و به چهره اش نگاه میکرد. ولی حرف او را نشنید. شاید به تنهایی و انزوایش فکر میکرد . شاید هم به قوری چایی خانه اش که به جرم تنها زندگی کردنش،بی استفاده مانده بود و  جایش را به لیپتون های بد مزه درخل لیوانی داده بود. شاید هم به فال حافظی که یکی از بچه های چهار راهی به زور به او فروخته بود "می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار/ این موهبت رسید ز میراث فطرتم" همه چراغ های ساختمان مجاور با هم روشن می شوند. حتی چراغ قرمز چشمک زن اتاق خواب آخر هم دیگر چشمک نمیزند.>

۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴

- از اینجا نمی تونید از منطقه طرح خارج بشید . الآن درست مرکز طرح ترافیک هستید. ولی نگران نباشید. من شما رو از کوچه پس کوچه ها راهنمایی میکنم. دقیقا کجا میخواین برین ؟

۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴

- میخوام خودمو به بزرگراه برسونم. راستش  خونه ام شمال شهره . شما منو راهنمایی میکنید؟

۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴

< تمام مدت یک ریز به جشمام دختر خیره شده بود . زن عینک آفتابی تیره ای میزند و شیشه را تا نصف بالا میدهد و هر لحظه آشکارتر می خندد. >

- بله حتما ... من جلو میرم شما هم دنبال من بیاین... اما تو این ترافیک ممکنه هم رو گم کنیم.... این شماره ی منه . یادداشت کنید که اگه هم رو گم کردیم با من تماس بگیرید .

<< عشق یک لحظه اتفاق می افتد. میگن  دنیا تو این یک لحظه از حرکت می ایستد و بعد برای اینکه به جای اولش بر گرده تندتر از قبل حرکت میکند... مرد اما این را نمیدانست >>

۱۳ - ۱۰ - ۸ - ۵ - ۱ -  E

< صدای بوق ممد ماشین ها مرد را وادار به حرکت میکند. عبور از چهار راهی که نه ماشین دیگری در کنارش توقف کرده و نه فال فروشی انجا بود ... و نه سیگار فروشی ... و نه روزنامه فروش. همه رفته بودند. با سرعتی بیشت از همیشه. و چراغ راهنمایی همچنان روی E مانده بود. مرد بیست ثانیه زندگی کرده بود و حالا  باید به جرم دیر جنبیدن یک عمر پیر میشد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 23:56  توسط مدیر مالی  | 

این قرمزه منه...

دوسش دارم خیلی زیاد ...

قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهرمانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

بهش میاد!!

 

جمعی از ناموس پرستان پایتخت! :

 

جام و نمیدیم بهشون ...

سی و سه پل تو چشمشون! :

 

 ... I've experimenced LOVE in firest sight

... I have heared about death in one second

!!But I never had such a feeling of complicence of CHAMPIONSHIP IN 7 MINUTES

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 12:49  توسط مدیر مالی  | 

این پست مخاطب خاص دارد

حجاب* محدودیت نیست /

معلولیت محدودیت نیست /

===> حجاب معلولیت است!

*: البته حجابی که اینا میگن .

 

یکی میره زحمت میکشه اهرام ثلاثه میسازه بعد احساس تفرعون میکنه .

یکی دیگه ( روم به شخص خاصی نیست !!) همینطوری، احساس فرعون بودن میکنه!

 

به نظر من آب چشمه ای که با انداختن چند تا قلوه سنگ وبلند شدن گٍل بستر چشمه کدر می شود، گل آلود نیست. بلکه اون گلی که ته چشمه زلالی آروم نشسته و تا سنگ نیندازیم بلند نمی شود،  زلال است!

 

 

یه روز یه اوستای کوزه گری ای بود که یه شاگرد داشت . اوستای داستان ما یه کوزه داشت  که خیلی براش محبوب بود ...و هر روز شاگردش رو کتک میزد و دعوا میکرد که نکنه یه وقت بزنی این کوزه رو بشکونی . تا اینکه یه روز شاگرده میزنه این کوزه رو میشکنه! و رنگش از ترس مثل گچ سفید میشه که الان حتما اوستا منو میکشه ... ولی وقتی اوستا میاد و کوزه شکته رو میبینه ، حتی مطابق عادت روزانه شاگرد کتک هم نمی زنه ...  چون دیگه کوزه شکسته بود و دعوا فایده ای نداشت !

نتیجه ی اخلاقی ... این فقط یه مثال ئه ... خیلی پاپیچش نشو ... ولی اگه تو هر صفحه ی قران ۴ تا عذاب اومده  ،من فکر میکنم داستان تو همین مایه هاست.

{ این مثال رو یکی از دوستای قدیمی یه بار تو یه اردو برام زد که از اون روز تو ذهنم مونده و میدونمن الان اینجا رو داره میخونه .... با تشویق خود خوش آمد بگویی به شماره ی چهار آآآآآآآآآآقای محمد عقدایی! }

چاکریم فامیل

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 10:52  توسط مدیر مالی  | 

در روز  سه شنبه ، شانزدهم اردیبهشت ماه ۱۳۶۵ شمسی ، برابر با ششم ماه می ۱۹۸۶ میلادی ،...

مگسی که در یکی از گل های چیده شده برای مراسم گلاب گیری شهر قمصر محبوس شده بود ، در حرارت ۱۲۰۰ درجه در کوره گلاب گیری جزغاله شد.

در همان زمان ، الکس فرگوسن ، که اولین روز های مربیگری خود را در باشگاه منچستر انگلیس تجربه میکرد ، متوجه شد که مبل سبزی که برای دفتر جدیدش سفارش داده ، با پرده ی اتاق ست نیست و باید آنرا پس دهد.

همزمان با این اتفاق ، کودک چاقی  به نام علی، در یکی از خانه های تهران پارس تهران در سن یکسال وپنج ماهگی ، لب گشود و دو آرزوی مادرش  - که حرف زدن بچه اش و خرابکاری نکردنش بود-  را یکجا بر آورده کرد او گفت : " ماما پی پی !" 

                        

    در آن روز آهنگ  "Addicted to Love" by Robert Palmer در آمریکا

    و آهنگ "A Different Corner" by George Michael در انگلیس پرفروش ترین ها بودند .

 

 مقاله ی اول مجله ی تایمز در آنروز در مورد ولادیمیر هوروویتز روس بود :

 

                                 Triumph

                       in  

                  Moscow            

در چنین روزی در سالهای قبل نیز آدم های مهمی به دنیا آمده بودند :

1501 - تولد پاپ مارکوس دوم
1574 -
تولد پاپ اینسنت
1758 -
تولد ماکسیمیلیان روبس پییر ، انقلابی معروف فرانسوی
1856 -
تولد سایموند فرد ، روانپزشک استرالیایی
1868 -
تولد تزار نیکلاس دوم روسی
1895 -
تولد رودولف والنتینو ، بازیگر شهیر ایتالیایی
1915 -
تولد اورسن ولز ، کارگردان معروف آمریکایی
1953 -
تولد تونی بلر ، نخست وزیر اسبق انگلستان
1961 - تولد جورج کلونی ، بازیگر معروف آمریکایی

 

                  در این سال جایزه ی صلح نوبل را

                  اِلی ویسل، جانشین رییس جمهور آمریکا

                      در کمیته ی مخصوص رسیدگی به

                              پرونده هولوکاست ،

                                   برنده شد.

 

این صندلی زیبا در این سال طراحی شد :

The Pat Conley II
by Philippe Starck

 

 

فیلم " پلاتون " به کارگردانی اولیور استون در این سال اسکار

بهترین فیلم سال را از آن خود کرد .

directed by Oliver Stone
with Tom Berenger (Sgt. Barnes) and

Tom Berenger (Sgt. Barnes)

 

 

در این روز قیمت دوازده عدد تخم مرغ در آمریکا ،

$0.87 

معادل حدودا ۹۰۰ تومان امروز بوده است

 

و این چنین بود که بعد از گذشت نه ماه ، از نه ماه پیش ، یکی از این دوازده تخم مرغ شکست و پسری پا به این دنیا گذاشت ، وی تا گذشت دو ماه پس از تولدش شناسنامه نداشت زیرا مادر و پدرش بر سر انتخاب اسمش به تولفق نرسیده بودند . اما بعد ها وی را ایمان نامیدند!

در هر حال اصلن فکر کادو گرفتن  و تولد و جشن و اینا رو نکنید ، همین که من به یادتونم و شما به من! خودش بهترین کادو ئه... همین که شما درستونو بخونید برای من بهترین کادوست ! به خدا اصلن غیر از یه نفر از کسی توقعی ندارم ، خودتونو تو زحمت نندازین اگه فکر میکنید اون یه نفر نیستید .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 12:54  توسط مدیر مالی  | 

از اونجایی که اینجا در ایام نوروز بی صاحب خواهد ماند ، دروغ ۱۳ ای که بعضی از مخاطبین این بلاگ ممکنه امسال بگن رو  همین امروز مینویسم ...

به قول استاد فرانک ابگنیل ( فیلم اگه میتونی منو بگیر) یه دروغ رو اونقدر ادامه بدید و بزرگش کنید که خودتونم باورتون بشه دارین راست میگید .اونوقت بقیه هم باورتون میکنند !

 اما دروغ سیزده از زبان بعضی از خوانندگان این بلاگ :

نیما (مدیر) : آقا من پایه ام ... امشب بریم بیرون٬ ناز نمی کنم !

علی (وربال) : اصلا جو نمیدم ... دقیقا همین طوری که برات تعریف کردم اتفاق افتاد!

مالی : الآن خیلی جدی دارم باهات صحبت میکنم!

علی (فیلمی) : اون پولی که به فلانی قرض داده بودم رو خجالت نکشیدم و ازش پس گرفتم!

بیتا (فسقلی) : من اصلا لجبازی نمیکنم و کاملا  منطقی با فلان قضییه برخورد میکنم!

دکتر(مهدی ارشدی) :  الان تنها تو کافی شاپ کاخ نشستم!

خشایار (خش) :  همه چیز رو براست! من از شرایط راضی ام

مرضیه (بهار نارنج): امروز حالم خوبه. نه خسته ام،نه قلبم درد میکنه ٬نه مریض ام٬ نه حالم گرفته ست

میثم (آقا اسد) :  از هر چی وبلاگ و این سوسول بازی هاست بدم میاد . تا حالا یه بلاگ هم نخوندم!

ایلنوش ( آشپز) : الان دارم درس میخونم ... وقت ندارم کار دیگه ای بکنم !

شهرزاد (دختر عمو) :< ما ارادت داریم >  اگه میخوای غیبت کنی که من پایه نیستم ، پاشم برم !

عیسی (مدیر دخانیات): الان خونه مادر بزرگمم . از اونجا میرم شهرک غرب٬جزوه کپی کنم.بعدا میام!

شهریار (پسر عمو) : <سلام یَره> ایمان جان ؟ من دیگه کاری به کار دختر ها ندارم !

صادق کتابی :  من امسال دیگه فارق التحصیل میشم ... دیگه منو تو دانشکده نمیبینی!

علیرضا (فرمانده) : باید با یه بر اندازی نرم، وضع رو درست کرد.من خودم سردمدار یه جنبش میشم!

نگار (نگارخونه) : وای چقدر امروز تو جمع صحبت و سر و صدا کردم!

سیفل (امین) : اگه نظرتو بگی سریع قبول میکنم و اصلا مخالفت نمی کنم.

میتیا (مهدی) :  نه بابا کجا بریم ؟ من پایه برنامه امشب نیستم !

محمود (قلی پور) : الان مو هام به هم ریخته است ... نمیتونم بیام دانشگاتون!

فیروزه (پاییز نو ) : ------ به دلیل ندیدن طولانی مدتش دروغی به ذهنم نمیرسه ------

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 17:47  توسط مدیر مالی  | 

احمق کسی یه که باور نداره آرزو هاش به حقیقت تبدیل میشه ... احمق تر کسی یه که فکر میکنه رویا هایی رو که به دست آورده برای همیشه میتونه نگه داره!

تقریبا پارسال همین روزها بود که دختر آرزوهام کنارم نشسته بودو با هـــــــــــــــــــــــــم حرف میزدیم . دختری که هیچ وقت نتونسته بود پاشو از مرز رویاهام بیرون بذاره حالا در حقیقت متبلور شده بود ! . . . تا همین سه ماه پیش که من رو  به حکم " تو پسر خوبی هستی ولی من به درد تو نمیخورم " محکوم  کرد و  گذاشت رفت .. . تو این یه ساله که گذشت من هم احمق بودم هم احمق تر!

اوایل همیشه تو جمع های چند نفره میدیدمش و وقتی میخواستم برای جمع  خاطره ای تعریف کنم که اونم توش بود  ، سوم شخص صداش میکردم " ایشون ام با ما بود و ... " کم کم بیشتر با هم دو تایی تنها بودیم .و نا خوداگاه ضمیرشم دوم شخص جمع بود " شما هم کلاس هاتون تموم شده ؟ "  یادمه  مرحله تبدیل دوم شخص جمع به مفرد خیلی طول کشید ... اولا ضمیر شما بود ولی شناسه ها رو مفرد به کار میبردم " شما هم اونجا بودی ؟"  تا اینکه یه روز همه چی با هم عوض شد . با اینکه یه سال گذشته ولی میتونم قسم بخورم  قید کم کم اصلا در مورد این مرحله صدق نمی کنه و همه چیز یهو اتفاق افتاد . ناگهانی تر از هر چیز دیگه ای تو این یه سال. " من حس خاصی به تو دارم " این اولین جمله ای بود که "شما" رو بی هیچ مقدمه ای به "تو" تبدیل کرد.

یه درخت هیچ وقت نمی فهمه پیچکی که دورش میپیچه و بالا میره چقدر حریص ئه و تا از پا در نیارش دست بردار نیست ... این ضمیرها هم خیلی به پر و پای ما پیچیدند و حتی به دوم شخص مفرد هم قانع نشدند ... درست یادمه که یه شب ئه تابستونی بود که من کتم رو از تنم در آورده بودم و دستم گرفته بودم. و دوتایی پشت در خونه یکی از  هم دانشگاهه ها ایستاده بودیم که به مناسبت تولدش مهمونی گرفته بود .زنگ اف اف رو زدیم .صدایی ضعیف با پس زمینه ی آهنگ بلند پرسید کیه و من گفتم " مــــــــــاییم!"

این قاعده شه ... یعنی همیشه هم همین طوری بوده ... از سوم شخص شروع میشه و پله پله بالا میره تا جایی که اول شخص رو هم پشت سر میذاره و اون وقت جایی یه که دیگه مخاطب قرار نمی گیره ... یعنی در حقیقت دیگه نیست که مخاطب قرار بگیره . . . یه بازی یه کاملا قانونمند . و البته تکراری . فقط گاهی زمان بازی  کم و زیاد میشه!

.

..

...

این داستان ، یکی از ما ها بود . اگه هر کدوممون بتونیم خوب داستان بگیم میبینیم امسال بشتر از رویاهایی که به حقیقت تبدیل کردیم ، رویاهای به دست اومده ای داشتیم که از دست دادیم . پس چرا سال نو مبارک بگیم ؟

بعضی ها فکر میکنن باید روز تولد بهترین روز برای کادو دادن و تبریک گفتن ئه ...

یه عده هم،کادو اصلی شون رو برای ولنتاین  نگه میدارن ...

بعضی ها هم برای سال نو کادو میدن و تبریک میگن و رو بو سی میکنن .

ولی به نظر من ، بهترین کادو و تبریک ، تبریک بی بهانه است...

چرا ما سعی میکنیم به هم نشون ندیم که چقدر هم رو دوست داریم ...

پس ،

سال نو خواهـــــــــــــد آمـــد !!!

ســــال نو می آیــــــد !!

ســال نو آمـــد!

شر، کـــم هشتاد  و شیـش.

امـروزتـون  مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 12:26  توسط مدیر مالی  | 

این وبلگ قربانی یک سرقت ادبی شده، این داستان را من نوشتم ولی این داستان را کودکی در پوست خرس به سرقت بده! باشد روزی که هیچ شاهکار ادبی ای به سرقت نرود !!!

ضمنا از آقا یا خانوم "بنده خدا " که برام پیام خصوصی گذاشتند و یک غلط املایی واقعا جزئی (!) در پست مرببوط به ۳ ماه پیشم را به من گوشزد کردند ممنونم . همین که میبینم بعد از سه ماه هم پست من را یه بنده خدایی میخونه خوشحال میشم


"پس برچسب دکمه ها رو چیکار کنیم ؟ " این اولین سوالی بود که وقتی بابام بهم گفت  مسئله ی خروج از کشورت حل شده و باید تا آخر امشب که ویزای تحصیلیت تموم نشده خارج بشی به ذهنم رسید.  اون وقت ها نمیدونستم به برچسب فارسی دکمه های کیبورد میگن لٍیبل ...

درست یادم نمیاد رفته بودم از خیابون انقلاب کتاب بخرم یا کتاب بفروشم یا فقط برای ارضاء حس دانشجو بودن جلو در پنجاه تومنی قدم میزدم که یک کارت پخش کن یه کارت تبلیغ از یه دانشگاه خارجی رو چپوند تو دستم ... کارت به شکل نقشه ی جزیره ی انگلیس ،با پس زمینه ی پرجم بریتانیای کبیر بود و روش عکس چند تا دانشجوی دختر و پسر انداخته بودند که کلاه فارق التحصیلی شون رو هوا انداخته بودند و همه با هم داشتند می خندیدند. پشت کارت هم عکس یه دختر و پسر بود که با هم مشغول کار تو یه آزمایشگاه بودند همین طور که به لوله آزمایش نگاه میکردند میخندیدند. وسط کارت هم با خط درشت نوشته شده بود  "به جمع ما در دانشگاه مرکزی لندن بپیوندید!" از همون روز بود که به صرافت خارج رفتن افتادم ... اون روز کل راه رو تا خونه لُکه دویدم . تو راه یه بار کلاهم رو هوا انداختم ، ولی کمتر از اونی که فکر میکردم بالا رفت. وقتی رسیدم خونه، کارت رو زیر شیشه ی میز اتاقم گذاشتم. دانشگاه امپریال لندن به نظر جای خوبی برای اقامت دو ساله مییومد.

از فردای اون روز ، صبح و شب ، به فکر خارج رفتن و انگلیسی یاد گرفتن بودم ... حتی تو توالت هم با خودم انگلیسی فکر میکردم و وقت هایی هم که لازم بود رو لهجه ام کار کنم سیفون و میکشیدم و حرف میزدم ... ولی زبان، برا من ، مثل یخ تو لیوان نوشابه ، سر میز شام یه مهمونی رسمی شده بود . مثل مهمونی خونه رییس بابام . البته مهمونی اونقدر ها هم رسمی نبود ولی روبروم دختر رییس بابام نشسته بود که بدم نمیومد با مبادی آداب بودن نظرشو جلب کنم. هر چند خودم از این سوسول بازی ها خوشم نمی اومد ولی به قول پدر بزرگ خدا بیامرزم " کسی از مودب بودن ضرر ندیده " البته مطمئنا منظور پدر بزرگم ، مرتب بودن و با نزاکت بودن و اول سلام کردن و اینا بوده نه جلب نظر یه دختر غریبه...  خلاصه آخرهای غذا بود که نوشابه ام تموم شده بود و روم نمی شد دوباره بگم پارچ رو بهم بدن و نوشابه برا خودم بریزم . برا همین هم تصمیم گرفتم یخ های نوشابه تو لیوانمو بجوم تا تشنگیم رفع شه ... ولی همین دو تیکه یخ کوچیک که تا دو دقیقه ی پیش مزاحم نوشابه خوردنم بودن و هی جلو دهنم می اومدند ، این بار مرتب در منتها الیه لیوان قرار میگرفتند و هر چی هم لیوان رو می چرخوندم بازم در دورترین نقطه ی لیوان ، نسبت به لب هام وا می ایستادند. البته بگذریم از اینکه دختره متوجه داستان شد و بهم یه خنده محو کرد که همونجا به تلاپ تلوپ قلبم یه تلیپ اضافه آورد وتا چند ماه روش موند . ولی اصل مطلب این بود که زبان انگلیسی برام مثل همون یخ ها شده بود که حالا که بهش نیاز دارم گرفتنش سخت شده بود... یه اتفاق مهم دیگه هم که تو اون مهمونی سر میز شام افتاد این بود که از اون شب تصمیم گرفتم دیگه ته دیگ  نخورم. آخه مادر دختره که بهم ته دیگ تعارف کرد  گفت " قدیمیا میگن هر کی ته دیگ نخوره شب عروسیش بارون نمی یاد ... تو که نمی خوای شب عروسیت خشکسالی بشه ؟" ولی من دوست نداشتم جایی ازدواج کنم که هر شب بارون میاد. برا همین هم تعارفش رو رد کردم .

البته غیر از زبان دو تا مسئله ی دیگه هم بود که از همون روز اول ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود ...اولیش لیبل کیبورد کامپیوتر بود. هر وقت که به وسایلی که باید برای خارج رفتن جمع کنم فکر میکردم اول لیبل مییومد تو ذهنم ...همیشه از این میترسیدم که برم خارج و یادم بره با خودم لیبل ببرم و دیگه نتونم فارسی تایپ کنم و داستان بنویسم. مسئله ی دوم که ذهنمو مشغول میکرد اسکی بود. البته نه خود اسکی قوانین اسکی مارپیچ بلند... آخه هر بار که به سختی زبان خوندن فکر میکردم یاد مثال اون دوتا تیکه یخ و مهمونی اون شب میافتادم و ناخودآگاه چهره دختره می اومد تو ذهنم... ولی اون دختره رییس بابام بود و من پسر مرئوس باباش! یه جورایی خیلی بهم نزدیک بودیم ولی میترسیدم دست دراز کنم و بگیرمش یا حداقل بهش نزدیک بشم... شده بودم مثل اسکی بازهای مارپیچ بلند  که تو اخبار ورزشی نشون میدن که گاهی دستشون رو به پرچم های مسیر میزنن و پرچم تلو تلو میخوره و گاهی نمی زنن. اون روزها نمی دونستم تو قوانین اسکی، دست به پرچم خطا ست یا الزامی یه. اون روزها حتی فکرشم نمی کردم یه روز جزو تیم  اسکی دانشگاهم بشم... خلاصه  نمیدونستم دست زدن و نزدیک شدن به پرچم زندگیم الزامی یه یا خطاست! بدیش این بود که هیچ حد وسطی نداشت. یا واجب بود یا قدغن!  این شد که با خودم قرار گذاشتم مقررات اسکی رو بخونم و هر طور اسکی باز ها با پرچم رفتار میکنن منم با دختره ...

خلاصه زندگی ما هم چند ماهی رو همین روال گذشت و هر روز دغدغه ی لیبل و کتاب قوانین اسکی رو داشتم و زبان میخوندم  و گاهی به آینده نگاه میکردم و تصویرهایی میکشیدم . تصویری از مردی با ریش پروفسوری و رشدی بیشتر از حد معمول تو سن بیست وچهار سالگی و تخصص گرفته تو رشته اش که بعد دو سال بامدرک دکترا و کلی داستان کوتاه که تو زمان دانشجوییش به فارسی تایپ کرده  به کشورش بر میگرده که  هم اولین کتاب مجموعه داستانش رو چاپ کنه  هم با دختر رویاهاش تشکیل خانواده بده ... اون روز ها نمی دونستم زندگی یه ماشین ئه که دنده عقب گذاشته و عقبکی جلو میره و ما فقط رو صندلی عقب نشستیم  راننده ش کس دیگه ای ئه و برگشته عقب و نگاه میکنه و داره دنده عقب میرونه و ما هم هر وقت میخوایم آینده نگری کنیم مثل احمق ها بر میگردیم از شیشه عقب نگاه میکنیم و نمیدونیم دیدن یا ندیدن ما هیچ اثری نداره و راننده ست که ماشین رو کنترل میکنه... فقط میدونستم خارج رفتنم مثل کرال سینه ست! ... یعنی تا حالا تو خونه مامان بابام داشتم تاتی تاتی میکردم و خوش خوشان کرال پشت میرفتم و و از وقتی برم خارج باید گازشو بگیرم و کرال سینه برم و مثل هر بار که وسط راه تو استخر از کرال پشت میچرخم و  کرال سینه شروع میکنم ، خواه ناخواه یه قطره آب میره تو دماغم و اذیتم میکنه تا اینکه وسط شنا عطسه کنم و قطره آب رو بندازم بیرون یا اینکه قطره تو دماغم بالا بره و دیگه بیخیال نفس کشیدن با دماغ بشم ... البته نا گفته نمونه تو این مدت چند بارم دنبال مغازه لیبل فروشی و کتاب قوانین اسکی گشتم که هیچ کدوم رو پیدا نکردم. ولی هم چنان به عادت های قدیمیم مثل ته دیگ نخوردن و به کارت تبلیغ دانشگاه لندن زیر شیشه میزم نگاه کردن پایبند بودم . تو همین مدت به دانشگاه امپریال درخواست فرستادم و با نامه ای که اونا برام فرستادند ویزا  گرفتم .

***

تا اینکه یه روز بابام اومد خونه و گفت با پارتی مشکل سربازیتو  حل کردم و  باید تا آخر امشب که ویزام باطل میشه از کشور خارج شم ... گفتم حالا لیبل رو چیکار کنیم ؟ گفت هر چی کم و کسر داشتی اونجا میخری . گفتم شما نمیدونید تو اسکی مارپیچ ، اسکی باز باید به پرچم ها دست بزنه یا نه ؟ گفت اگه به پرچم نزدیک نشه و دست نزنه هیچ امتیازی نمیگیره ! خیره خیره نگاهش کردم . گفتم نمیشه رفتنم رو یه کم عقب بندازیم تا از آشنا ها و خانواده ی رییس تون خداحافظی کنم ؟  ... نه رو وقتی گفت که تو فرودگاه بودیم و عوارض خروج از کشورم هم پرداخت کرده بود ...

اینطوری شد که الان اینجام ... تو آزمایشگاه دانشگاه امپریال لندن  با یه پسر دیگه وایستادم و داریم با جدیت آزمایش میکنم. تقریبا چند سالی از اومدنم میگذره ولی هنوز یه داستان هم ننوشتم . آخه هیچ مغازه ای اینجا لیبل فارسی برا کیبورد نمی فروشه . اون روز ها هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که اگه حروف فارسی کیبورد رو یاد بگیرم و حفظ بشم دیگه هیچ وقت یادم نمیره و به لیبل هم احتیاجی ندارم !! هیچ کس هم بهم اینو نگفت ... راستی چند وقتی میشه که اگه غذا ته دیگ دار باشه ته دیگش هم  میخورم . چون مطمئنا عروسی من تو شهری خواهد بود که هر شبش بارون میباره! .. .      .                                .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 15:38  توسط مدیر مالی  | 

اتل متل جدایی

رفیق من کجایی؟

گاو حسن پریشون...*

یه دل داره پر از خون ...

عشقم که رفت هندستون ...

خونم شده قبرستون.

یه عشق دیگه  وردار...

یه دنیا غصه بردار ...

اسمشو  بذار  بچگی...

تا آخر زندگی!

هاچین و واچین تموم شد ...

عمر منم حروم شد!


* : در این مصرع معلوم میشه مخاطب  عنوان پست گاو  حسن بوده ... نه معشوقه ی مالی!!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 14:9  توسط مدیر مالی  | 

یادداشت ۱ : به گفته ی ناپلئون «تاریخ را همیشه چیره گان می نویسند»، و البته قصه گویان ... اگر چیره نشدیم حداقل قصه گو باشیم !

یادداشت ۲:‌ روایت زیر علی رقم ارجاعات مستند و نامهای حقیقی ،کاملا خیالی است.

 وقتی ما رو از خانه بیرون آوردند هنوز وضع شهر غیر عادی بود . فقط دکتر فاطمی خودش رو تسلیم نکرده بود و هنوز متواری بود ...  جناب دکتر مصدق با همان پالتوی کرم رنگ همیشگی شون  جلوتر از ما خارج شدند بعد دکتر صدیقی بعد دکتر معظمی بعد من و آخر هم دکتر شایگان ... دکتر شایگان بیچاره وقتی مامورهای شهر بانی اومدند ما رو ببرند خواست با زنش تلفنی صحبت کنه که وقتی شروع به صحبت کردن به زبون فرانسه کرد گوشی رو از دستش گرفتند و نذاشتند با زنش خداحافظی کنه . حتما انتظار داشتند با زن فرانسویش به فارسی با لهجه ی گیلکی صحبت کنه. بیچاره هنوز پوست صورتش، آفتاب سوخته بود. ده روز نمی شد که از ماموریت پس گرفتن ادوات استخراج نفت از انگلیسی ها در نواحی نفت خیز جنوب برگشته بود .

خورشید هنوز تو غروب کردن دودل بود و هوا کاملا تاریک نشده بود، شنیدم که دکتر مصدق به دکتر صدیقی،‌وزیر کشور کابینه، میگفت “برای تسلیم کردن خودمون عجله کردیم ، باید میذاشتیم خورشید کاملا پایین بره . خوش ندارم مردم منو تو این وضعیت ببینند. “  ولی کی اهمیت میداد چه مردم میدیند چه نمیدیدند کابینه ی مصدق قافیه رو به کودتای زاهدی باخته بود و شاهدش تو یه صف راه رفتن وزرای کابینه بود، مثل بچه های دبستانی که صف میکشند و منتظر اجازه ی ناظم برای وارد به کلاس می مانند... خورشید از خجالت روی دکتر شایگان پایین رفت.

اول دکتر مصدق گفت دوست دارد او را با ماشین شخصی خودش تا شهربانی ببرند، ولی هوچی گران و لومپن ها از ماشین چیزی جز کوهی از آهن غراضه باقی نگذاشته بودند. به ناچار برای ما یک ماشین گرفتند. راننده را می شناختم وقتی در کالج انگلیسی ها زبان انگلیسی تدریس میکردم ،‌این مردک دربون کالج بود که بعدا شنیدم به خاطر مزاحمت برای دانشجویان دختر اخراجش کردند و حالا راننده ی ما بود برای انتقالمون به شهربانی . همان لحظه ی اول که سوار شدم من راشناخت. بر گشت و دست داد و با لبخندی که بیشتر برای نشان دادن دندون آسیای طلایی رنگش بود به من گفت “عذر مرا بپذیرید . من یک راننده ام و تقصیری ندارم ... مقصر همان کسی است که به ۵۰هزار لیره مقرری سالیانه انگلیسی ها برای استخراج و فروش نفت ایران  اکتفا نکردند و طمع ورشون داشت“ جوابش رو ندادم وسر روی شونه ی دکتر معظمی گذاشتم و تا شهربانی خوابیدم .


ساعت ۸:۱۳ دقیقه بود که به شهربانی رسیدیم . بر خلاف معمول ، با ماشین از در اصلی شهربانی وارد شدیم . وقتی پیاده شدیم ، جمعیتی که جلوی در شهربانی تجمع کرده بودند شروع کردن به بد و بیراه گفتن به جناب مصدق و انصافا عده شون هم کم نبود ( که البته دونفر کمتر یا بیشتر چه توفیری میکند، وقتی نه به تایید ملت ما آزاد میشویم ونه به تقبیح آنها محکوم) سرهنگ انصاری ، معاون نیروهای انتظامی، که شخصا برای تحویل گرفتن ما آمده بود رو به سربازان داد زد که خفه کنید این پدر سوخته ها را. برخورد سرهنگ انصاری با ما بسیار محترمانه و توام با شرم بود همچون شرم میهمان از صاحب خانه  به خاطر فرزند چموشش . دکتر مصدق را دیدم که همینطور که به سمت امارت میرفت عرق میریخت وقطره قطره آب میشد .  دست در جیب پالتو اش فرو کرد و دستمال سفید بیرون آورد و عرق دوده گرفته ی روی پیشانی بلندش را پاک کرد. قطراتی به رنگ نفت خام که حالا مصدق را آب میکرد.

داخل شهربانی  به هر کدام یک اتاق دادند. سرهنگ انصاری به من گفت هر چه احتیاج داشتید به خودم بگویید . من تشکر کردم و  بعد از رفتنش روی تخت دراز کشیدم . از اتاق بغل صدای دکتر مصدق میامد که چیزی با خود نجوا میکرد . اهل دعا نبود . فکری هم نبود . عادت داشت هر چه در ذهن دارد را به اطرافیان بگوید. ولی اینبار با خودش صحبت میکرد که خیلی دوست داشتتم بدانم چه میگوید . فقط یکبار دیگر او را اینگونه دیده بودم و آن مربوط میشود به جلسه مجلس ششم که رضا خان میخواست انقراض حکومت قاجار و تاسیس حکومت پهلوی را اعلام کند و مصدق جوان و جسور به نمایندگی از مخالفان (به رهبری مرحوم مصدق) که صحن را ترک کرده بودند سخنرانی کند. و قبل از روی تریبون رفتن کنار من نشسته بود و متن ها را برای خود مرور میکرد . آن روزها من پنج سال از مصدق بزرگتر بودم . ولی شک دارم تا فردا از من پیر تر نشده باشد. صدای مصدق در فریاد های جمعیت گم شد و ستاره پشت ابر. چشم روی هم گرفتم...

نزدیک سحر بود  که من و دکتر شایگان و دکتر صدیقی را بیدار کردند و گفتند که باید به فرمانداری منتقل شویم . اجازه خواستم که با دکتر مصدق و معظمی خداحافظی کنم که گفتند نه ! دیگر دکتر را ندیدم تا جلسات دادگاه. دادگاه های سوری...


 باز هم دادگاه ... باز هم حکم و حاکم ... باز هم موافق و مخالف ... بازهم تجمع و حمایت و محکومیت  جمعیت جلو ی در امارت .  این بار دست نوشته های نستعلیق و با حوصله ی " مقدم جناب آقای  دکتر مصدق ، یگانه ناجی ایران در دادگاه بین المللی لاهه را گرامی می داریم " سال گذشته که جلوی شیشه ی هر اتومبیل و بین دو دست هر جوانی دیده میشد جای خود را به نوشته های بد خط و حول حول نوشته شده ی " کابینه ی خائن ، محکوم باید گردد " داده . مطمئنم نویسنده آنها سه کلاس هم سواد ندارد و دکتر مصدق به قول آنها خائن ،فقط سه مدرک دانشگاهی حقوق از سه دانشگاه معتبر اروپایی دارد!

صدای زوزه ی قاضی هنوز میاید . هر چه می گوید جناب دکتر تحریک نمی شود که در دفاع از خود سخنرانی کند . اگر کسی در جلسه بیدار بود " مرد سال مجله ی تایم " را میدید که در دادگاه کشور خودش محاکمه میشود . مصدق همان مصدق است ... همان که در جلسات چهار ساعته دادگاه لاهه روی پا می ایستاد و با حقوق دانان و وکیلان دولت فخیمه انگلستان دست و پنجه نرم یکرد و نهایتا پرونده شکایت آنها را در مورد ملی شدن نفت و لغو قرار داد یک جانبه دارسی ، مختومه کرد . اما دادگاه همان دادگاه نیست. اینجا هر حرفی محکوم به شنیده نشدن است.  دستمال سفید خود در از جیبش بیرون می آورد و گونه هایش را پاک میکند . دستمال را در مشتش می فشارد  . بازوانش را خم میکند و  روی میز جلوی خود میگذارد و سرش را به نرمی روی آنها فرود می آورد . اگر ذره ای از خیال شاعرانه بهره ای برده باشی و آن صحنه را ببینی مطمئنا گیوتین بالای سر دکتر را هم به وضوح میدیدی که آرام پایین می آمد .  بعد از چند لحظه مشت دکتر سست شد و دستمال از دستش افتاد . انگار گیوتین کامل پایین آمده بود و دکتر در همان حالت به خواب رفته بود...

لحظه هايی هستند به سنگينی تاريخ... لحظه هايی هستند که خود تاريخ است. و بی شک این یکی از همان لحظه هاست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 13:50  توسط مدیر مالی  |