X
تبلیغات
سیاه مشق های روزانه

سیاه مشق های روزانه

حس سرباز آلمانی رو دارم که خبر پایان جنگ  جهانی دوم هنوز بهش نرسیده و مشغول کشیک دادن جلوی در انبار مهمات نازی ها ، تو خاک لهستان ئه... مطمئنا روزی که سرباز بفهمه جنگ تموم شده، باز هم سنگر رو رها نمیکنه، و این دقیقا کاریه که من تواین وبلاگ انجام خواهم داد...

تصمیم دارم  از امروز داستان دنباله داری بنویسم  از شخصیت هایی که روی کیبورد متولد میشوند و سزارین هر دوجین از آنها کمتر از چهارده ثانیه طول میکشد. .. اینجا هر چی به دهنم بیاد تایپ میکنم.

 

هفت پرده

 

پرده اول :

سلمانی

یا

" من و تو... تنها ... با شیطان میشویم سه تا! "

 

دوران دبیرستان دوستی داشتم که همیشه مشغول قمار و شرط بندی بود. تو دبیرستان هم خیلی دور و بر دختر ها می پلکید. اکثرا سر ورق بازی مست بود، فکر میکرد توی محله از همه با هوش تر است ... حالا تو زندان ایالتی اسمارت حبسه... و نه ماه دیگه بر اثر مسمومیت جنازه اش در حمام زندان پیدا خواهد شد...  اسمش سانی بود . او هیچ وقت در زندگیم نقش مهمی نداشت ؛ فقط گاهی از روی ترحم به تنها بودنش یا نوعی حس انسان دوستانه با او وقت تلف میکردم. گاهی هم دوتایی در  پارک هنگ اوت لبی تر میکردیم و به هر چرندی تا نصفه شب میخندیدیم. آن روز ها هنوز مو هایم نریخته بود... بعد از دوره ی دبیرستان ، من برای تحصیل در رشته  پزشکی به ایالت کنتاکی اومدم و دیگر سانی رو ندیدم.

ماه قبل  برای ملاقات به زندان اسمارت رفته بودم. پشت به پنجره، پشت یه میز چوبی منتظر نشسته  بودم که وارد اتاق ملاقات شد. لباس راهراه سفید با خط های سیاهی پوشیده بود که بر خلاف معمول لباس های زندان، خط های سیاه موازی روی سینه اش به هم رسیده بودند و هم را قطع میکردند... قبل از اینکه خوب در بغل ام جاگیر شود یا فرصت بدهد من عبارت های تکراری و بی معنای احوا پرسی را شروع کنم ، سرش را روی شونه ام چرخاند و گونه ی چپش جای گونه ی راستش را روی شانه راستم گرفت و زیر گوشم ، طوری که حتی زندان بان هم نشنود آرام  پچ پچ کرد : " چقدر موهات ریخته ! هنوز از شامپوی سان شاین استفاده میکنی ؟ "  از آغوش هم جدا شدیم ، خیره خیره بر اندازش میکردم . تعجب کرده بودم که چطور بعد از این نه سال ، مکالمه ی بی ارزش یک شب مستی تو پارک هنگ اوت در مورد شامپویی که استفاده می کنم به این خوبی یادش مانده...  یشنهاد کرد مدتی‌ شامپو ‌یم را  عوض کنم... مثل گذشته ، گپ زدنش کسل کننده بود. گهگداری اکثرا سر موضوع های بیهوده بغض میکرد و انعکاس منظره بیرون پنجره ، در چشماش پر رنگ تر میشد... فقط ارضا حس قدیمی ترحم من را تا آخر وقت ملاقات سر میز نگه داشت .

از زندان که بیرون آمدم  خورشید پایین رفته بود، نمیخواستم تاچا  برای شام معطل شود . اون شب سالگرد ازدواجمون بود و نباید دیر میرسیدم ... برای همین اگر از توقف چند دقیقه ایم برای خرید شامپوی ال. وی صرف نظر کنیم ، مستقیم به سمت خانه ی سفید رنگمان در خیابون چهل هشتم رفتم... رابطه من با تاچا از دوران دبیرستان شروع شده بود . تاچا تنها دختر مکزیکی مدرسه بود و اکثرا زنگ های کلاس های عملی ، کسی با او همگروه نمیشد. او تنها دوست دختر تمام دوران دبیرستان وبعد از دبیرستان من بود تا سال گذشته که با هم ازدواج کردیم... حالا خانواده تاچا به مکزیک برگشته اند و او با من زندگی میکند... بیست روز بعد او خواهد فهمید که حامله است و هشت ماه بعد دختری سبزه به دنیا خواهد آورد.

 

امروز کمی زود تر از خانه در می آیم. قبل از مطب،  وقت سلمانی  دارم. تاچا را می بوسم و از او می خواهم کمتر کار کند تا به جنین آسیبی نرسد . ده روز است که دکتر به ما گفته او حامله است ، و هر دو کمی سردر گم و مضطربیم... شامپو ال.وی را بر میدارم و از خانه بیرون می آیم.

به سلمانی کمی دیر میرسم ولی مشتری دیگری نیامده و نوبت من محفوظ مانده.شاگرد  مغازه  کت و کیف دستی ام را میگیرد و از من میخواهد برای شستشوی اولیه روی صندلی چرمی جلو دستشویی بشینم. شامپو ال.وی را به او میدهم تا با این شامپو سرم را بشوید. جلوی دستشویی گودی کوچکی ست که حدس میزنم جای گردنم باشد. شاگرد که متوجه سر در گمی من شده از من میخوهد که پشت به دستشویی روی صندلی بشینم و از پشت گردنم را در گودی قرار دهم . طوری که صورتم به سمت سقف باشد و موهایم زیر شیر آب قرار بگیرد. شاگرد  دو دکمه از پیرهنم را باز میکند و یقه ام را طوری تا میزند که شبیه یقه هفت ایتالیایی گشاد میشود. روی شانه هایم حوله آبی رنگی می اندازد تا بعد از شستشو، با آن به جان موهایم بیفتد و نگذارد حتی یک قطره آب روی پیرهنم بریزد... آب را باز میکند... کمی از شامپو کف دستش میریزد که می توانم بوی نا آشنایش را تشخیص دهم. پاهایم را دراز میکنم و راحت روی صندلی چرمی لم میدهم . آب روی موهای کم پشتم میریزد و من چشمانم را می بندم و در کل شستشو بسته نگه میدارم تا صدای آب قطع میشود و شاگرد برای آخرین بار به موهایم چنگ محکمی میزند.منتظر میمانم تا به من بگوید بلند شوم و با حوله موهایم را خشک کند... ولی چند ثانیه میگذرد و هیچ چیز نمیگوید... کل اتاق کاملا ساکت است. هزار صحنه مختلف در سلمانی تصور میکنم ..چند لحظه بعد روی لبانم احساس گرما و خیسی و کمی طعم  توت فرنگی شیرین  میکنم که هر لحظه بیشتر میشود و دو لبم را لمس میکند. از میان تخیلات، دو لب گوشتی را تشخیص میدهم که من را بوسیده است... آن زن هنوز آنجا ایستاده است !

 

>ادامه دارد<

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1392ساعت 12:6  توسط مدیر   | 

 به یاد امین و میثم

انگارهیچ چیز در زندگی آنها قرار نیست تغییر کند. هر روز مثل روز های قبل است. درس و تست و کنکور . حالا هم که   اردوی درسی ! روز هفتم  اردو درسی ست  ... اینطور به نظر میرسد که برای همیشه اینجا گیر کرده اند و باید برای کنکور درس بخوانند.  تنها چیزی که گهگداری سکوت سالن مطالعه  را به هم میزند صدای سیفون توالت است . بچه ها هم که به قول درس "عینک" ادبیات پیش دانشگاهی " حتی به ترک دیوار هم میخندند" بعد از هر سیفون ریسه میرند. اگر به خاطر استراحت بیست دقیقه پیش و اداهای نیما منایی با سبیل جدیدش  و لب زدنش روی شعر عصار نبود ،  تا حالا هیچ کس حوصله سر درس موندن را نداشت. او شش سال بعد از دانشگاه تهران در رشته عمران فارغ التحصیل شد. در دوره تحصیل او مراقبان امتحانات دانشکده عمران به خاطر سختی کارشان اضافه حقوق دریافت میکردند!!   آن طرف تر ایمان بهزادیان به میز امین دیانتی نزدیک میشود تا سوالی بپرسد. امین  تست را  با شک حل میکند و بر خلاف ایمان گزینه دو را انتخاب میکند و اصرار دارد که جواب او درست است. ایمان میگوید "اگه تو کنکور اومد دو رو میزنم ولی اگه اشتباه باشه میکشمت". دو سال بعد  در آرامگاه امامزاده صالح، ایمان به خواسته پدر امین  روی پیکر امین خاک میریزد.

طبق برنامه روزانه بعد ازسانس درسی دوساعت شنا در نظر گرفته شده. همه مشغول آب تنی اند به جز نیمادهقانی که با مایو سفید رنگش که خیلی شفاف تر از آن است که مانع دیده شدن محتویاتش شود ، کنار استخر با پاهایی بسته چمباتمه زده. بچه ها میدانند که ساختمان مشکل فنی دارد و بعد از هر بار استخر آب به سالن مطالعه نشت میکند، اما هیچ کس اهمیتی نمیدهد،.. حتی حسام مدنی که مسئول اردو ست. بعد از ظهر همان روز امین سلطانی برای گرفتن مسولیت اردو به مجتمع وارد شد. او سال بالایی ست و کنکورش را داده و فقط برای نظم دادن به روند درس خواندن بچه ها به اردوگاه شهید باهنر آمده. او شش سال بعد تدریس در دبیرستان را شروع میکند و دو سال بعد از آن برای دکترا به آلمان رفت... بعد از استخر تا نماز جماعت یکساعتی بچه آزاد هستند و سالن مطالعه طبقه بالا عملا به سیرک تبدیل میشود. در یک گوشه مجید احسانی روی یک میز مطالعه ، صندلی پلاستیکی ای گذاشته و سعی دارد از آن بالا برود. سروش حسامی و حسام مدنی و میثم اسداللهی  هم از چند طرف صندلی را گرفته اند. مجید فندکی در دست  دارد و میخواهد سنسور آتش نشانی سقف را فعال کند. ولی وقتی با هزار مشقت هیکل درشتش را روی صندلی بالا میکشد و میخواهد کمر راست کند ، به ارتفاع صندلی و سقف توجهی ندارد و محکم کله اش را به سقف میکوبد و برای چند لحظه هوشیاریش را از دست میدهد و غش میکند. حسام و میثم به صورتش ضربه میزنند و مرتب "خرسی" صدایش میکنند و تا ده ثانیه بعد که چشمانش را باز میکند هراسان میمانند.

لقب "خرسی" یا به صورت کاملتر "خرس قطبی " تا  سه سال بعد که مجید ، مقدار زیادی وزن کم میکند ، روی او میماند... البته به غیر از او ، محمد علی مفیدی هم به "خرس قهوه ای"، از طرف حسام و میثم  ملقب شده است. آنطور که نیمه شب همان بعد از ظهر، میثم اسدللهی به آن یکی میثم ، یعنی میثم نوریزاده که به دنبال مفیدی میگردد جواب میدهد " دو تا خرسی ها در راه پله جلو در ورودی نشسته اند و با هم بحث سیاسی میکنند. دوره یازده سه میثم دارد که یکی از آنها یعنی میثم امینی به اردو نیامده ...هشت سال بعد ، با فوت میثم امینی ،یک بار دیگر مثل اردوی درسی، دوره یازده دو میثمه میشود و برای همیشه دو میثمه باقی میماند!

بعد از ده دقیقه جستجو میثم نوریزاده ، محمد علی مفیدی را پیدا میکند که در پله ها با مجید به شدت مشغول بحث سیاسی ومذهبی است . مجید به هر موضوعی در حوزه دین و سیاست  حمله میکند و شکایت میکند و محمد علی دفاع میکند و این بحث  ساعتها به درازا کشیده بود... پنج سال بعد محمد علی مفیدی بعد از گرفتن مدرک مهندسی اش از دانشگاه آزاد یزد به حوزه علمیه میرود تا تحصیلات علمی خود را آغاز کند...

میثم نوریزاده از او میخواهد که بیاید در اذیت کردن امین دیانتی و رضا محمد حسین  کمکش کند. با اینکه نصفه شب بود اما رضا و امین در فضای باز کنار توالت های بیرون ساختمان مشغول درس خواندن بودند. مفیدی در طول این چند روز همیشه ابتدا با یک سوال علمی وارد بحث ایندو میشد و بعد ازچند لحظه بحث را به خنده میکشید... اما اینبار سخت مشغول دفاع از آرمانهایش بود و به میثم جواب منفی داد ... میثم هم این اواخر به قول خودش "اصلا تو فاز درس نبود". او از سربازی هم معاف بود و استرس سربازی در صورت قبول نشدن در کنکور را نداشت... او بعد از کنکور به زمینه های مختلف هنری روی آورد و چهار سال بعد نمایشگاهی از آثار کنده کاری اش روی تخم مرغ در پاریس برگذار کرد.

او تنها کسی نبود که به هنر علاقه داشت... نیما دهقانی هم با اینکه ریاضی میخواند، برنامه هایی مرتب با هنر برای خود در سر میپروراند. سر شب، در یک ساعت استراحت قبل از نماز جماعت ، نیما با میثم اسدالله و علی کریمی دونا و مصطفی رجب ، معروف به آقا رجب،  یکی از ماندگار ترین لقب های بچه ها که حتی تا انتخابات ریاست جمهوری نه سال بعد هم بچه ها با همین نام خطابش میکردند، با میکروفن سیاری که برای مکبر تدارک دیده شده بود مشغول اجرای برنامه و سخنرانی بودند. نیما بعد از آنکه شعر اسکناس شاهکار بینش پژوه رو با صدایی شبیه به خودش دکلمه کرد به علی گفت که  بالاخره یک روزی به عنوان گوینده در رادیو کار خواهم کرد. چهار سال بعد او اولین برنامه رادیویی خود را اجرا کرد و تا دو سال بعد از آن که برای دعوت از خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری سال هشتاد و هشت  شعری خواند و صدایش همه جا پخش شد در این عرصه باقی ماند... او آن شب قبل از خواب  در به در به دنبال پماد سوختگی میگشت. سر شب سهیل فاتحی که نصف لیوان چاییش هنوز پر بود و میخواست آنرا در سطل آشغال خالی کند روی کمر نیما ریخته بود و او را سوزانده بود... او چند سال بعد به سوئد رفت و در رشته محیط زیست ادامه تحصیل داد... در همان زمان جستجو برای پماد و استفاده از خمیر دندان به جای پماد بود که مردی که شباهت بسیار زیادی به حامد سیدان داشت  از در مجموعه  وارد شد و از نیما خواست که حامد را صدا کند. او دایی حامد بود که به دنبال او آمده بود تا او را یک روز زودتر از پایان اردو با خود ببرد. نیما ،حامد را در گوشه سالن، مشغول بحث کردن با پوریا پارسا خو ، با آن ماگ همیشه پر از چایی معروفش پیدا کرد. بحث آنها وقتی نیما به حامد خبر داد که دایی اش منتظر اوست نیمه تمام ماند . آنها در مورد کمبود مهاجم در تیم مورد علاقه حامد، بارسلونا ، بعد از رفتن پاتریک کلایورت هلندی حرف میزدند. هشت سال بعد بارسلونا با در اختیار داشتن لیونل مسی قوی ترین خط حمله تاریخ باشگاهش را پیدا کرده بود، در زمستان همان سال پدر حامد به رحمت خدا رفت.

حالا دیگر آخر شب است... حتی بحث سیاسی مجید و محمد علی هم تمام شده و همه در کیسه خوابها و جای خوابشان قرار گرفتند. چند تا از بچه ها تصمیم میگیرند یکی از فرش ها را به بیرون ببرند و در فضای آزاد جلو در ورودی بخوابند. طولی نمیکشد که مثل مورچه هایی که از وجود غذا در گوشه ای با خبر شده اند و جمع میشوند ، تعداد بچه ها در فضای آزاد از سه چهار نفر به بیست نفر میرسد.احسان پرهیزگار مدام کتاب به دست با آن پالتو سبز بلندش که تا زیر زانوهایش آمده، راه میرود وشعری را زیر لب زمزمه میکند " ای که مرا خوانده ای // راه نشانم بده". او نه سال بعد از رشته پزشکی فارغ التحصیل میشود و به طرح سربازی میرود و هنوز مطمئن نیست که آیا پزشکی راه درست بود یا نه ... آن طرف تر گوشه سالن، امین که میخواهد بخوابد تا فردا پر انرژی درس خواندن را شروع کند، روی یکی از فرش های داخل سالن جای خوابش را انداخته و به رضا محمد حسین که از زیر او میخواهد فرش را بکشد وببرد اعتراض میکند. رضا مثل همیشه فیزیکی مقابله به مثل میکند... او چند سال بعد به مالزی میرود ودر آنجا ادامه تحصیل میدهد... طولی نمیکشد که میثم اسدللهی و بعد دوازده سیزده نفر دیگر هم به رضا ملحق میشوند. میثم همیشه در اینجور صحنه ها به سرعت حاضر میشود، چه آن بار که سبیل علی دادخواه را به زور در اردوی مشهد به همراهی بقیه بچه ها از ته زد، و چه آنبار که در اردوی درسی قبلی ریشهای آقای لطفی را طرح دار اصلاح کرد... او نه سال بعد ازدواج کرد و کمی بعد در رشته عمران در مقطع فوق لیسانس فارغ التحصیل شد... اینبار هم مثل همیشه میثم در متن این شوخی فیزیکی قرار میگیرد. بچه ها دست و پای امین را میگیرند واو را  در یک پتو میپیچند و هر کس از گوشه ای از پتو به او ضربه ای میزند تا اینکه رضا تصمیم میگیرد مقدار زیادی از پشم پتو را درون حلق امین بچپاند... امین به سرفه میافتد و همه میخندند و تا رنگ امین کبود نشده کسی او را جدی نمیگیرد. سرفه ها ادامه پیدا میکند. حالا هر کدام از بچه ها سعی دارد به طریقی راه تنفسی  او را باز کند. بالاخره بعد از دودقیقه پرزهای پتو به بیرون می جهد و همه نفس راحتی میکشند که امین نمرد!

نیمه شب است. بالاخره هیاهوی بچه ها تمام شده. حدود بیست  نفر از بچه ها در فضای آزاد و مابقی در سالن خوابیده اند. صدای خرو پف، با زمزمه ی شعر "ای که مرا خوانده ای" احسان و باقیمانده بحث های سیاسی مجید با بقل دستی اش تنها صداهایی ست که ازسالن به گوش میرسد. بهپورنیا هنوز از سالن مطالعه طبقه دوم هم بیرون نیامده .می خواهد مطمئن شود آخرین نفری است که میخوابد، صدای چک چک آب استخر که به ساختمان  در طبقه دوم نشت کرده به گوش میرسد و آب از پله ها آرام آرام به سمت پایین حرکت میکند. بچه ها میدانند که دیگر این ساختمان جای ماندن نیست و در حال خراب شدن است ... انگارهیچ چیز در زندگی آنها قرار نیست تغییر کند. هر روز مثل روز های قبل است. درس و تست و کنکور ... ایمان بهزادیان چراغ سالن مطالعه را خاموش میکند و همانجا جایش را میاندازد و خسته از یک روز پر کار درسی سعی دارد به خواب برود... فکر میکند چه میشد اگر فردا صبح که بیدار میشود، روزی باشد که کنکور تمام شده است ... یک روز بعد از کنکور، هفت روز بعد از کنکور ، یا نه سال بعد از کنکور ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1392ساعت 17:25  توسط مدیر   | 

امروز دوباره رو مبل لجنی ئه دراز کشیدم... لجنی که نه . روکش شو دو بار عوض کردیم ... اول کهربایی بود بعد زرد ٬ حالا هم که سبز لجنی ...

 باور نمی کنی چی دیدم ... سرم رو دسته مبل بود ... پاهام به دسته ی اونور میرسید! به دسته ی مبل سه نفره ی ست پنج تکه پاکستانی خونه ی قدیممون. اونقدر تعجب کردم که تا چند دقیقه پاهام رو از روی دسته بلند نکردم ... شاید می ترسیدم اگه پاهامو ور دارم  و دوباره  دراز کنم ٬ دیگه پاهام به دسته نرسه .

آخه ...

 اون قدیما ٬ حدودا سال هفتاد٬ که مادر جان این مبل های کهربایی رو  برامون فرستاد ٬ رو مبل دو نفره دراز کشیدم ... سرمو نذاشتم رو دسته ٬ ولی پاهام به دسته اونور نمی رسید ... بعد بلند شدم رفتم سر میز شام ... با مامان و بابا و مانا کوچولو و پارسا عدسی خوردیم ... کلی خندیدیم . بعد رفتیم موزه ی داراباد. هنوز کله بز کوهی رو دیوار رو که مثه اسب بهم زل زده بود یادمه٬ چقدر دوست داشتم با خودم بیارمش خونه.

 فردای اون روز کارنامه ی اول دبستانم اومد ... همه ی درسها رو بیست شده بودم به جز دیکته که شدم ۱۵ . بابا لبشو گاز گرفت ...

۳ سال بعد گریون اومدم خونه . معلم کلاس چهارمم منو کتک زده بود. اونقدر ناراحت بودم که به جای کلید طلایی جا کلیدیم ؛ کلید نقره ای  رو تو قفل در ورودی خونه انداختم. هر کاری کردم در باز نشد . تا اینکه مامان در رو برام باز کرد. برای اینکه کسی اشک هامو نبینه ٬ رفتم رو مبل دو نفره دراز کشیدم. سرمو گذاشتم رو دسته ولی پاهام به اونور مبل می رسید! اونقدر خوشحال شدم که گریه یادم رفت. سریع رفتم یه کاپیشن پوشیدم و رفتم رو وزنه ... از دیروز حدود یه کیلو سنگین تر شده بودم! زیر پوستم بزرگی رو حس می کردم... با غرور جوانی (!) شب سر میز شام با خانواده ماکارونی خوردیم... بابا یه کم دیر رسید ... ولی بازم کلی خندیدیم.

۳ سال بعد ٬ وقتی خسته با بابا از امتحان ورودی راهنمایی بر گشتم ٬ خودمو ول دادم رو مبل دو نفرهه ... سرمو گذاشتم رو دسته و چشمامو بستم . پاهامو بلند کردم و تا اونجا که میشد کشیدم ... بعد آرام پایین آوردم .خیلی نرم حس کردم پاهام رو دسته اونور مبله!! روی بزرگ ترین مبل دوران کودکیم ... اونقدر خر کیف شدم که نفهمیدم بابا کی از خونه بیرون رفت. سر شامم نیومد . کباب سهم بابا رو هم ما خوردیم .

از فردای اون روز فقط غول مرحله آخر مبل بازی ٬ مبل سه نفره٬ بین منو بزرگ شددنم باقی مونده بود ...

یه هفته بعد از اون حادثه ی تاریخی بود که مبل هارو بردن روکش طلایی بکشن ... الان میفهمم که زرد بود نه طلایی.

۵ سال بعد ٬ بعد از اجرای برنامه تو جشن نیمه شعبان دوم دبیرستان٬ خسته خودمو انداختم رو مبل سه نفره - تو هال خونه جدیدمون٬ تو طبقه ی چهارم یه برج٬ که باز هم  کلید  در ورودی خانه ٬ طلایی بود.- مبل ها خیلی بزرگتر از قبل به نظر می اومد - سرم رو دسته نبود٬ ولی هنوز پاهام تا دسته اونور ۱۵ سانت فاصله داشت . اندازه نمره دیکته ی اول دبستانم ... آرزو کردم کاشکی اول دبستان دیکته کمتر می گرفتم. ... بابا خونه نبود . مامانم نبود. بابا سفر بود . مامانم رفته بود خرید . من بودمو مانا و کارنامه ی میان ترم دوم که آورده بودم خونه به بابای لب گزیده نشون بدم ... شاگرد اول شده بودم.

۲ سال بعد ٬ همونطور که اعلام ادبیات ۲ رو می خوندم رفتم رو مبل سه نفرهه . هنوز نه سرم به دسته اش میر سید ... نه پام به دسته ی اونور ... نه مامان با بابا آشتی کرده بود ... نه شام سر میز خوردیم . فردای اون روز مبل ها رو بردن روکش لجنی کشیدند و فرستادند شمال. ویلای تازه سازمون.

 ۳ سال بعد ٬ یه ربع پشت در خونه مون موندم - پشت در واحد دو طبقه ی اول - رفتم طبقه پنچم . در واحد بابامو زدم ... به زنش گفتم چند روز میرم شمال ... ازش کلید زاپاس واحد ۲ رو گرفتم...رفتم خونه و ساکمو بستم ... غذامو از یخچال بر داشتم وگذاشتم تو ماکروویو... مانا کوچولو روی مبل دو نفره دراز کشیده بود...دو دقیقه بعد غذا گرم شده بود و ۱۵ دقیقه بعد ظرف خالیش جلو تلویزیون بود ... و من از خونه زدم بیرون .

حالا اینجام ... شمال... توی ویلای تازه سازمون ... تنها ... با سری که روی دسته ی مبل سه نفره است ٬وقتی پاهام از دسته ی اون ور مبل گذشته ... با مدرک لیسانس مدیریت ... با یه کله بز کوهی تو اتاق خوابم ... با دو دسته کلید که دو کلید به حلقه هر کدوم وصل شده٬ که هیچ کدوم طلایی نیست ... با تقویمی که ۱۵ سال بعد از سال هفتاد رو نشون میده ...

 کاشکی کلاس اول دیکته رو بیشتر می گرفتم .

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1391ساعت 18:44  توسط مدیر   | 

و ناگهان پرتاب مي‌شوي به زندگي. يعني تبعيد مي‌شوي در جايي به اسم زندگي‌. تنها. به شدت تنها. و تنهايي تو را به زانو درمي‌آورد. و تنهايي تو را تا آستانه‌ي فروپاشي پيش مي‌برد تا براي گريز از آن وادار مي‌شوي به مهرورزيدن. به عشق ورزيدن. به بستن ريسمان‌هايي از جنس دوست داشتن به دلت و ذهنت و احساست. محكوم مي‌شوي به بازي كردن نوعي بازي كه قانون‌هايش را درست نمي‌داني. پس مدام شكست مي‌خوري. از شكستي به شكست ديگر. و وقتي حسابي شكست خوردي و درمانده ‌شدي از دل شكست‌هاي مستمر آرام آرام قانون گيج كننده‌ي بازي را مي‌آموزي: عشق بيش‌تر، رنج بيش‌تر. 

وقتي كسي را به شدت دوست مي‌داري، وقتي حسابي در كسي غرق مي‌شوي، ريسمان‌ها بيش‌تر و بيش‌تر ‌مي‌شوند و بعد ناگهان از دستش مي‌دهي و رنج مي‌كشي و فرومي‌ريزي. هرچه بيش‌تر دوست بداري بيش‌تر رنج مي‌كشي، و هرچه كم‌تر دوست بداري؟ تنهاتري. و اين تنها قانون بي‌تغيير تبعيدگاه زندگي است. مثل آونگي مدام ميان عشق و رنج نوسان مي‌كني و وقتي آرام بگيري؟ در راستاي تنهايي ثابت ‌مانده‌اي. مثل بوكسوري كه قوايش تحليل رفته و حالا گوشه‌ي رينگ زير مشت‌هاي سنگين حريف به تله افتاده باشد تنها ضربه‌ها را تحمل مي‌كني. ضرباتي از جنس رنج و تنهايي و اندوه. و درست در همين وضعيت است كه شروع مي‌كني به جمع آوري چيزهايي كه بعدها جزئي از تو مي‌شوند. چيزهايي كه مي‌توانند براي لحظه‌اي تو را زير ضربات سنگين مشت‌ها و زخم‌هاي عميق تسكين دهند: چند كتاب، چند تكه شعر، چند آهنگ، چند فيلم، يك عشق غريب، چند نامه، مشتي خاطره و شماري دوس

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1391ساعت 12:39  توسط مدیر   | 

<طرحی که مدت‌ها پیش نوشتم و همیشه دوست داشتم داستان کوتاهی در این فضا،از روی آن بنویسم،،،

ولی‌ هیچ وقت نشد ،چرا که این داستان‌ها در قالب داستانِ کوتاه نمی‌‌گنجد و سری درااااااااز دارد!!>


مرد در شهر  قدم میزد و به اطراف نگاه میکرد .

گنجشکی  خود را به سنگی که بچه ای پرتاب کرده است می زند ... درختی خود را با چند جست سریع  از گربه  پایین میکشد ... راننده اتوبوس بلیط های پاره شده ي مسافران را به هم می چسباند ... تیم ملی با یک باخت یا مساوی به جام جهانی راه پیدا میکند ولی در صورت پیروزی از گردونه ي مسابقات حذف می شود... راننده ای که عابری را زیر گرفته و مجروح کرده ، ما بالتفاوت دیه انسان کامل و دیه عابر مجروح را دریافت میکند...  در بازار اجناس کمیاب، ارزانتر شده ند ... و هر جنسی که زیاد عرضه میشود ، قیمتش بالا میرود و بازار سیاه پیدا میکند ... خیاط ها، لباس را برای پروف کردن به مشتریها میدهند تا باخود به خانه ببرند و به مشتری  بیعانه پرداخت میکنند ... مردهای خیابونی معضل اصلی شهر شدند ... پلاک های شهر همه با سیزده نوشته شده بود :سیزده + یک ، سیزده + دو ...


             مرد تازه فهمید که عاشق شده است!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1391ساعت 10:49  توسط مدیر   |